به مناسبت ایام فاطمیه، اشعاری در سوگ و مدح حضرت فاطمه زهرا سلاماللهعلیها، تقدیم شما دلدادگان و ارادتمندان ساحت اهلبیت(ع) میشود.
بر سوختهباغ ما دگر سَر نزنید
این خانهی آتشزده را دَر نزنید
از ما که گذشت، مادری را دیگر
در کوچه به پیش چشمِ دختر نزنید

به رویِ وَرمِ بازویِ تو دستِ علی خورد
یک بار تو جان دادی و صد بار علی مُرد

غم همین بس که مغیره به علی می خندد
آن غلافی که به تو زد به کمر می بندد
قلب من بیشتر از بازوی تو درد گرفت
چقدر جایزه آن قنفذ نامرد گرفت

شبها فقط، تا صبح بیداری عزیزم
بانوی من، سردرد هم داری عزیزم
ای سادهپوش من، لباست فرق کرده
هر سرفهای یک لاله میکاری عزیزم!
شد خواهش نُهسالهات، تابوت چوبی...
میسازمش از روی ناچاری عزیزم!!
چیزی نمانده از تنت جز سایه دیگر...
از خانهام عزم سفر داری عزیزم
آتش گرفتم، سوختم، آن لحظهای که...
دیدم تو پشت در گرفتاری عزیزم!!
با تازیانه، بارها در بین کوچه...
شد زخمهای پیکرت کاری عزیزم!
دستت شکست و دست من را باز کردی
بانوی من، خیلی فداکاری عزیزم!
این گریهی روز و شبت عین جهاد است
طوفانیترین ابری که میباری عزیزم!
وقتی شکایت شد ز آه و نالهی تو...
معلوم شد پیروز پیکاری عزیزم
هر دم نگاهم با نگاهت روبهرو شد...
گفتی حسین و... گریه و زاری عزیزم!
آه از دمی که میشود در بین گودال
خون از گلوی پارهاش جاری عزیزم

سراپا دردمُ جانکندن دائم شده کارم
نهادم چشم بر در، تا اجل آید به دیدارم
به وقت راه رفتن، آنچنان لرزد قدمهایم
که دستی بر سر زانوست، دستی به دیوارم
برو ای عمر از دستم، که من با مرگ مأنوسم
بیا ای مرگ، یاری کن که من از عمر بیزارم
طرفدار علی بودم که بین آن همه دشمن
نشد جز شعلهی آتش در آنجا کس طرفدارم
گهی در خانه، گه بین در و دیوار، گه کوچه
خدا داند چه آمد بر سرم! کشتند صدبارم
گرفتم دامن مولای خود در چنگ و میگفتم
بزن قنفذ، که من دست از امامم برنمیدارم
دلم بر همسرم میسوخت، چون قنفذ مرا میزد
نگاه غربت او بیشتر میداد آزارم
نگفتم راز خود با هیچکس، اما خدا داند
نمیآید به هم از درد، یک شب چشم بیدارم

ندیدهایم طهارت، به آب رو بزند
وضوی فاطمه آب وضو نیاز نداشت
مراد شستن دستِ علی زِ دنیا بود
وگرنه پیکر تو شُست و شو نیاز نداشت
علی اکبر لطیفیان

قنفذ از راه، از آن لحظه که آمد، میزد
تازه میکرد نفس را و مجدد میزد
وای از دست مغیره، چقدر بد میزد
جای هر کس که در آن روز نمیزد، میزد

درون سینهشان کینه در تلاطم بود
عزیز من وسط دود و شعلهها گم بود
کنار خانهی ما چند ماه بعد هجوم
برای خانهی اهل مدینه هیزم بود
مدینه آتش خود را به جان من انداخت
دلیل گریهی من خندههای مردم بود
برای دیدن تأثیر ضربهاش آمد
کجا عیادت ضارب سر ترحم بود؟
محلهی خودمان هم محل به من نگذاشت
سلام کردم و هر بار بیعلیکم بود
مراسم شب هفت زن جوانم، آه
درست مثل همان خلوتی سوم بود
سه ماه آخرش از بس ضعیف و لاغر شد
عروس خانهی من بین بسترش گم بود
اگرچه بغض بدی داشت در گلوی خودش
ولی به روی لبش پیش من تبسم بود
خودش نگفت به من از جراحت پهلوش
لباس تازهی خونیش در تکلم بود
دلیل گریهی شبهای آخر زهرا
حسین و چکمهی شمر و چهل عدد سُم بود
ز بس که از کفنش خون تازه میآمد
ز دست خادمه در رفت غسل چندم بود

شمعم که با شرار خودم گریه میکنم
دریایم و کنار خودم گریه میکنم
بیاختیار جای نفس آه میکشم
با آه بیشمار خودم گریه میکنم
روز مرا کبودی رویی سیاه کرد
هر شب به روزگار خودم گریه میکنم
بیتاب میشود حسن از یاد کوچهها
با طفل بیقرار خودم گریه میکنم
بر جان خویش نیمهی شب چیدهام لحد
حالا سر مزار خودم گریه میکنم
میثم مؤمنینژاد

به بستر فاطمه افتاده و مولا پرستارش
ببین حال پرستارو، مپرس احوال بیمارش
کسی از آشنایان هم به دیدارش نمیآید
بود چشمش به در، تا کی اجل آید به دیدارش؟
علی از چشم زهرا چشم خود را برنمیدارد
مجسم میکند عشق و فداکاری و ایثارش
کند اشک علی را پاک با دستی که بشکسته
نخواهد اشک مظلومی فرو ریزد به رخسارش
علی گه در بغل زانو، گهی سر بر سر زانوست
تو گویی از جدایی میکند زهرا خبردارَش
به زحمت واکند چشم و، به سختی مینهد برهم
رمق رفته دگر از دیده تا صبح بیدارش
علی انسانی

تا زنده ام از عمرِ کمت می گویم
از بانی و باعث غمت می گویم
ای سرو رشیده ی علی تا هستم
خونین جگر از قدِ خمت می گویم
لعنت به سقیفه و به بانی هایش
لعنت به نفاقِ مردم رسوایش
لعنت به جماعتی که می خندیدند
بر اشک علی به ماتم زهرایش
حسن کردی

به رویِ وَرمِ بازویِ تو دستِ علی خورد
یک بار تو جان دادی و صد بار علی مُرد

خدایا گنج با گنجینهام سوخت
میان شعلهها آیینهام سوخت
چنان مسمار در قلبم فرو ریخت
که محسن گفت: مادر، سینهام سوخت
غلامرضا سازگار

ابرها گریند بر حال علی
میرود در خاک، آمال علی

ای تمام تار و پود مرتضی
ای همه بود و نبود مرتضی
خانه را خالی ز خوشحالی مکن
یار من، پشت مرا خالی مکن
ای تمام عشق، ای خونینجگر
یا بمان یا که مرا با خود ببر
ای تمام عشق، بانوی علی
لرزه افتاده به زانوی علی
از سخن افتادهای با من ولی
چشم بگشای، علی هستم، علی
رفتنت خانهخرابم میکند
ماندنت چون شمع آبم میکند
ای مسیحای علی، اعجاز کن
مشکلگشای مشکلگشا را باز کن
ای کتاب عشق من، بسته مشو
مثل مردم از علی خسته نشو
فاطمه چشمان خود را باز کرد
با زبان دل سخن آغاز کرد
ای همیشه همنشین فاطمه
ای امیرالمؤمنین فاطمه
ای که غمها را عسل کردی، علی
کوچه را زانو بغل کردی، علی
ای که بر ارض و سما هستی امیر
جان زهرایت، سرت بالا بگیر
این دل غمدیده را هم زنده کن
جان من، جان من، یکبار دیگر خنده کن
آنکه باید دلغمین باشد منم
دلغمین و شرمگین باشد منم
خواستم یاری کنم، اما نشد
ریسمان از دستهایت وا نشد











نظر شما